مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية

562

موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )

--> - گفت : « خدا محمد را نگه دارد . نه به أو بگو كه همچنان به راه خود ادامه دهد وبر تصميمش باقي باشد ؛ زيرا به خدا فرداى قيامت كسى جز ما در پيشگاه خداوند احتجاج نكند در آفرينش ما ( خاندان ) مقدّر گشته [ است ] كه هميشه در ميان ما كسى كه طالب امر خلافت هست ، باشد . أحمد بن محمد به سندش از حسن بن زيد روايت كرده [ است ] كه گفت : رياح بن عثمان ( فرماندار مدينه ) مرا با چند تن مأمور كرد كه در زندان به‌نزد عبداللَّه بن حسن برويم وبا أو دربارهء فرزندانش گفت‌وگو كنيم ؛ چون وارد زندان شديم . أو را ديديم كه روى جوالى نشسته [ است ] واتاقى كه در آن بود ، پر از كاه بود . همراهان من هر كدام سخنى گفتند وچون ساكت شدند ، عبداللَّه رو به من كرد وگفت : اى برادرزاده ! به خدا سوگند بلاىِ من از بلاى إبراهيم عليه السلام سخت‌تر شده است ؛ زيرا خداى عز وجل به إبراهيم دستور داد تا فرزندش را در راه أطاعت خدا سر ببرد . إبراهيم عليه السلام فرمود : « إنّ هذا لهو البلاء المبين » ( به راستى كه اين كار بلاى آشكارى است ) واينك شما آمده‌ايد وبه من تكليف مىكنيد كه پسرانم را به دست خود به اين مرد بسپارم تا آن دو را بكشد ؛ در صورتي كه اين كار نافرمانى خداى عز وجل مىباشد . به خدا اى برادرزادهء عزيز ! من وقتي در خانهء خود در بستر مىخوابيدم ، خواب به‌چشمم نمىآمد ؛ ولى اكنون با اين حال آسوده‌تر مىخوابم . وپس از اين جريان ، عبداللَّه سه سال در زندان ماند . وعمر بن عبداللَّه به سندش از زبير بن منذر روايت كرده [ است ] كه گفت : رياح بن عثمان رفيقي داشت به نام أبو البختري وأو نقل كرد كه روزى كه رياح به عنوان فرماندار ووالى وارد مدينه شد ، به من گفت : « اى أبو البختري ! به خدا اين‌جا خانهء مروان است 8 . » سپس گفت : « اكنون دست مرا بگير تا به نزد اين پيرمرد ( يعنى عبداللَّه بن حسن ) برويم . » من دستش را گرفتم . همچنان كه به من تكيه زده بود ، به نزد عبداللَّه بن حسن رفتيم . چون أو را ديدار كرد ، به أو گفت : « اى عبداللَّه ! به خدا اين‌كه أمير المؤمنين مرا به حكومت اين شهر منصوب كرده [ است ] ، نه به خاطر اين بود كه من با أو خويشاوندى داشته‌ام ونه محبتي به أو كرده بودم كه خواسته تا آن را تلافى كند . به خدا سوگند مرا به بازى مگير ؛ همچنان كه زياد وابن قسرى حاكمان پيش از مرا به بازى گرفتى . به خدا سوگند جانت را به لب مىرسانم وتو را خواهم كشت ؛ مگر اين‌كه پسرانت محمد وإبراهيم را به من تحويل دهى . » سخنان رياح كه به آخر رسيد ، عبداللَّه سرش را بلند كرد وگفت : « آرى . به خدا سوگند كه تو همان مردك ازرق چشم از قبيلهء قيس هستى كه سرت را مانند گوسفند از تن جدا كنند . » أبو البختري گويد : به خدا سوگند ، رياح كه اين سخن را شنيد ، بازگشت ودست مرا به دست خود گرفت ومن سردى دستش را ( كه حاكى از ترس واضطرابى بود كه از شنيدن آن سخن به أو دست داده -